وقتى قرار شد با یكى از بزرگترین رهبران اركستر جهان و نویسنده اپراى «رستم و سهراب» گفتوگو كنیم، گمان نمىكردیم كه او چنین ساده و صمیمى باشد. وقت مصاحبه گرفتن از «لوریس چكناواریان» به مراتب سادهتر از پیدا كردن شماره تماسش بود و به مراتب سهلتر از راضى كردن كسانى كه شمارهاى از وى داشتند. او با همان شور و نشاطش هنگام رهبرى اركستر، از كودكىاش، از نوجوانىاش و از زندگىاى كه در كوچههاى محله ما جریان دارد و ما به آن عادت كردهایم، مىگوید. بدون آنكه موفقیتهایش را به رخ بكشد، پذیراى ما شد و بىریا محله اطراف تالار وحدت را وطنش خواند.
در ایران متولد شدید یا ارمنستان؟
پدرم از زندان استالین فرار كرد و به ایران آمد. در قتلعام ارمنستان غربى (تركیه فعلى) عدهاى كشته شدند و آنهایى هم كه نجات پیدا كردند به ایران آمدند. مادر من هم جزو مهاجران بود. پدربزرگم و مادربزرگم پزشك بودند. وقتى به ایران مهاجرت كردند، در بروجرد ساكن و مشغول به كار شدند. پدربزرگم رئیس بهدارى بروجرد و پزشك آیتالله «بروجردی» بود. در سال 1316 من در بروجرد متولد شدم و بعد از یكى ـ دو سال به تهران آمدم.
زندگى من رمانتیك است. پدر و مادرم با هم آشنایى نداشتند. پدرم اهل ارمنستان شرقى بود كه شوروى تصرف كرده بود و مادرم هم اهل ارمنستان غربى كه تركها آنجا را اشغال كرده بودند. سرنوشت طورى بود كه در بروجرد با هم آشنا و عاشق هم شدند. پدرم از مادرم خواستگارى كرد و چون خانواده موافقت نكردند، به تهران آمدند بعد پدرم را گرفتند و به زندان انداختند. مادرم گفت اگر به عشقم نرسم، خودكشى مىكنم بالاخره با هم ازدواج كردند و حاصل آن ازدواج 3 فرزند شد. من از یك خانواده رمانتیك متولد شدهام. احساس مىكنم حاصل عشقم و این خیلى برایم مهم است.
حرفه پدرتان در تهران چه بود؟
وقتى به تهران آمدیم، پدرم وارد كارهاى سینمایى شد. فكر مىكنم در تهران 8 تا 10 سینما افتتاح كرد و ما مدتى در سینماى میدان حسنآباد زندگى مىكردیم. بیشتر خاطرات من مربوط به زندگى در خیابان منوچهرى است كه از 3 ـ 4 سالگى آنجا بودم. من خیابان منوچهرى و لالهزار نو را وطن اصلىام حساب مىكنم. درست است كه آدم یك وطن بزرگ دارد كه متعلق به همه بشر است اما وقتى كوچك مىشود، به سرحداتى مىرسد كه مملكت اوست و بعد كه كوچكتر مىشود، به خانهاش محدود مىشود. خانه اصلى من همین منطقه امروزى 11 و محله منوچهرى است.
چرا بعد از مدتى زندگى در منطقه3 دوباره به اینجا برگشتید؟
من دوباره به این محله برگشتم، چون خاطرات زیادى از آن دارم. كوچه پسكوچههایش را مىشناسم و آن را با دنیا عوض نمىكنم، چون در این سن حالت رمانتیكى براى من دارد.
كودكىتان را كجا گذراندید؟
منطقهاى كه من در بچگى زندگى مىكردم، خیابان منوچهری، پلاك 36 یا 38 بود. زیر خانهمان یك نانوایى بود كه هنوز هم هست و من در منزل یك طبقه بزرگ شدم. آنجا بیشتر ارمنىنشین بود.
در روزهاى كودكى شما این منطقه چه حال و هوایى داشت؟
منطقه11 منطقه زیبایى بود. آن موقع درشكه بود،تاكسى نبود. وقتى كوچك بودم، از محوطه وزارت امور خارجه فعلى با گارى آب مىگرفتند و مىآوردند بین مردم پخش مىكردند. هر روز دو بار این گارى مىآمد.
تا اینكه زمان «رزمآرا» آب تهران لولهكشى شد. خیابانهاى آن روز هنوز یادم هست و مىخواهم یك روز از آن فیلم بسازم، از خاطره خودم، چون رمانتیك بود. در منوچهرى و لالهزار یك سوپرماركت بزرگ بود. صبح زود از ساعت 6 و 7 دستفروشان با گارىهایشان مىآمدند و هر كدام چیزى مىفروختند. مادرم و همسایهها مىآمدند از بالكن با سطل خرید مىكردند. چیز عجیبى است. اگر امروز به كسى بگویید، باورش نمىشود. خیلى جالب بود.
از همان موقع به موسیقى علاقهمند شدید؟
بله. آنجا سازى را دیدم كه الان مىدانم ویولن است. خیلى تحت تأثیر آن قرار گرفتم. وقتى خانه رفتم، 2 تكه چوب را روى هم گذاشتم و شروع كردم به خیال خودم ویولن زدن. در خانواده ارامنه اینطور بود كه حتماً بچهها باید نواختن یك ساز را بلد باشند. آنموقع اینطور بود. معمولاً هم دخترها پیانو مىزدند و پسرها ویولن.
در كدام مدرسه تحصیل كردید؟
در خیابان 30 تیر فعلى كه مدرسه ارامنه آنجا بود، مدرسه رفتم. بعداً رفتم هنرستان عالى موسیقى كه الان تبدیل به تالار رودكى شده و تا كلاس نهم درس خواندم و بعد هم آنجا درس دادم. محل كنسرتها تالار فرهنگ بود. در این تالار كنسرتهاى خیلى مهم اجرا مىشد. هنرمندان بینالمللى مىآمدند اركستر اجرا مىكردند. تئاتر شهر فعلى قبلاً باغ بود و كنسرتهاى زیادى در آن اجرا مىشد. زیاد آنجا جمع مىشدیم. زندگى خیلى رمانتیكى بود. یك روز باید یك كتاب بنویسم درباره خاطرات اینجا.
نسبت به اینجا چه حسى دارید؟
براى من هیچجا مثل اینجا نمىشود. وطن كه مىگویم، یعنى منطقه11 همین جایى كه بزرگ شدهام، چون همه كوچه پسكوچههایش را مىشناسم. یك عده از آدمهایى را كه آن موقع با من بودند مىبینم كه هنوز مغازه دارند. با هم سلام و علیك داریم. وقتى شما در این منطقه زندگى مىكنید، همه را مىشناسید. وقتى در خیابان راه مىروید، شاید از هر سه نفر یكی، دو نفر به شما سلام كنند. اینجا همه همدیگر را مىشناسند. مردمش مثل یك خانوادهاند. به همین خاطر وقتى برگشتم و خواستم آكادمى درست كنم، همین جا در كوچه مرجان خانه خریدم. آكادمىام را هم اینجا ساختم. روزى 3 ـ 4 بار از پشت سفارت روسیه و انگلیس رد مىشوم. همه جاى اینجا را مىشناسم. آدم روزى 4 بار یك مسیر را برود، دیگر آن را حفظ مىكند. مملكت من، خاطرات من در منطقه11 است. هر موقع جایى مىرویم، دوباره برمىگردم همینجا.
این محله و خاطراتى كه از آن دارید، در خلق آثار هنرى شما تأثیرى داشته است؟
نمىشود گفت از یكى از این كوچهها تحت تأثیر قرار گرفتهام. اصولاً زندگى و خاطرات خوب خواهى نخواهى اثر مىگذارد. اگر من در تبریز، اصفهان یا بالاى شهر تهران بزرگ مىشدم، دیدگاههاى من فرق مىكردم. این محله صددرصد در مسیر هنرى بود كه انتخاب كردم، چرا كه اینجا منطقهاى هنرى بود؛ پاتوق روشنفكرها.
وقتى كوچك بودم آن طرف خیابان انقلاب تپه و خرابه بود.
یعنى شهر اینجا تمام مىشد؟
شهر تا خیابان طالقانى ادامه داشت. آنجا امجدیه بود، اما این سمت خرابه بود. شاید تا 16 سالگى من هم خیابان طالقانى ساخته مىشد. ونك و سیدخندان جاهایى بودند كه ارامنه مىرفتند ییلاق. آن موقع با درشكه مىرفتیم آنجا. درشكه خیلى رمانتیك بود، بخصوص وقتى پشت درشكه سوار مىشدیم و صاحب درشكه شلاق مىزد كه پیاده شویم. [مىخندد] ما خیلى شلوغ مىكردیم. وقتى درشكه رد مىشد، كار ما این بود كه پشت آن بنشینیم و درشكهچى عصبانى با شلاق بزندمان.
از ورود تاكسىها به محله بگویید.
زمان نخستوزیرى «امینی» بود كه تاكسىهاى انگلیسى به ایران آمد. فكر كنم 10ساله بودم. اعیان دیگر سوار درشكه نمىشدند، سوار تاكسى مىشدند.
قیمت تاكسىها چهقدر بود؟
وقتى جوان بودم، پول اتوبوس 10شاهى بود. با 2 قران ساندویچ مىخوردیم. اگر روزى پدرمان 5 ریال پول توجیبى مىداد، اعیان بودیم. وقتى شهر بزرگ شد، مردم شروع كردند به مهاجرت. آنهایى كه وضعشان خوب بود، به شمال شهر رفتند.
شما هم در خانهاى بزرگ با حیاط سرسبز بزرگ شدید؟
ارامنه بیشتر آپارتماننشین بودند. مسلمانها خانه و باغ داشتند. چون بیشتر ارامنه مهاجر بودند و بدون هیچچیز آمده بودند ایران. مثلاً پدر من پابرهنه فرار كرده بود به ایران. كمكم كه زندگى ارامنه رونق گرفت و كارشان گرفت، رفتند بالاى شهر چون زمینهاى آنجا ارزان بود. اینجا گران بود. با قیمت كم مىرفتند زمین مىخریدند.
ارامنه بیشتر در محله عزیزخان زندگى مىكردند.
معمولاً محلهها به دلیل خاطراتى كه براى افراد بهوجود مىآورند افراد را پایبند مىكنند. یكى از چیزهایى هم كه در شكلگرفتن خاطرات مؤثر است روابط دوستانه است.
یكى از تراژدىهاى بزرگ شدن شهر پراكنده شدن افراد است. یادم هست وقتى بچه بودم، جمعهها دور هم جمع مىشدیم. شاید 30 نفر دور میز مىنشستیم، ولى كمكم یكى رفت آن طرف شهر و یكى دیگر هم رفت یك طرف دیگر. كمكم دوستانم پراكنده شدند. تعدادى براى تحصیل به خارج از كشور رفتند و حالا نمىدانم كجا هستند. اگر 100دوست و رفیق هممدرسهاى داشتیم، الان فقط 10 ـ 15 نفرشان را مىبینم.
از بین آنها كسى هست كه اینجا مانده باشد؟
نه، اینجا من ماندم و مرحوم «بابیژن» كه همسن بودیم. ماركسل پیانیست جاز بود. از جوانهاى آن وقت فقط من جوان ماندم. [مىخندد]
از كى به خیابان مرجان آمدید؟
از پارسال. قبلاً سید خندان بودم، ولى به من نمىچسبید. هیچجاى تهران انگار به اندازه اینجا به من نمىچسبد. مدتى هم در یك هتل در خیابان رودكى زندگى مىكردم.زندگى در هتل راحت است ولى بعد از مدتى خستهكننده مى شود. مدتى هم بالاى شهر رفتم، ولى دیدم اصلاً ارتباط فرهنگى با آنجا ندارم. براى من مثل یك كشور دیگر بود.
تالار وحدت چقدر در انتخاب اینجا به عنوان محل زندگى مؤثر بود؟
خیلى. تالار وحدت قبلاً اسمش تالار رودكى بود. اپرا و كنسرتهاى زیادى در آن اجرا مىشد و من هم فعالیت زیادى داشتم. تالار رودكى هر شب برنامه داشت.
این محله الان بیشتر تجارى شده.
آن موقع هم تجارى بود، ولى فرهنگى هم خیلى بود.
فكر مىكنید هنوز هم آن خاصیت فرهنگى را دارد؟
لالهزار نو خیلى حیف شد. شهردارى باید خانههاى قدیمى لالهزار نو را حفظ كند. نباید اجازه تخریب بدهد. چون تاریخ آنجاست.
قبل از اینكه تالار وحدت ساخته شود، كنسرتها در كجا اجرا مىشد؟
در تالار فرهنگ.
وضعیت خیابانهاى این اطراف چهطور بود؟
این خیابان اسمش شهریار ارفع بود. خیابان باریكى بود. در اواخر جنگ جهانى وضعیت موسیقى ما و كارهایى كه اینجا اجرا مىشد، فوقالعاده بود. نوازندگان مهاجرانى از كشورهاى گرجستان،ارمنستان، لهستان و چكسلواكى به تهران آمده بودند كه فوقالعاده بودند. هنرستان عالى موسیقى آن زمان در سطح جهانى بود، چون بزرگانى از همه كشورها آنجا تدریس مىكردند. اركستر سمفونیك ما درجه یك بود. اما اعضاى اركستر حمایت نمىشدند و در كافهها ساز مىزدند. زندگى حقیرانهاى داشتند و همانطور هم مردند. هنرمندان درجه یك در فقر و بدبختى مردند. مثلاً ویولنیستهاى درجه یك در كافه نادرى و كافه شمیران ساز مىزدند.
در چنین فضایى شما چهطور كارتان را شروع كردید؟
پدرم مىخواست من پزشك یا وكیل شوم. وحشت داشت از اینكه موزیسین شوم، چون وضعیت بد موزیسینها را مىدید.
چند سالتان بود كه رهبرى را شروع كردید؟
اولین بارد ر 14 سالگى اركستر را رهبرى كردم. 16 سالم بود كه اركستر سمفونیك تشكیل دادم. وقتى هم در مدرسه امیراتابك كنار مجلس درس مىخواندم، هر روز صبح سرود ملى را مىزدم. همیشه موسیقى براى من مهم بود و پدرم از این بابت خیلى ناراحت بود. بهخاطر همین من را فرستاد وین كه اگر مىخواهم موزیسین شوم، حداقل با سواد باشم. پدربزرگم هم علاقهزیادى به نواختن ویولن داشت. یك سال بعد از 28 مرداد سال 32 به وین رفتم.
الان خیابان انقلاب به دلیل كتابفروشىهایش بار فرهنگى بالایى دارد. آن موقع این خیابان چه حال و هوایى داشت؟
آن موقع دانشگاه تهران مركز فرهنگى بود و كنسرتهاى زیادى آنجا اجرا مىشد. كتابفروشى هم بود، اما كمتر. این منطقه كلاً فرهنگى بود. آكادمى خودم را هم اینجا ساختم.
انجمن موسیقى فیلارمونیك هم اینجاست.
انجمن فیلارمونیك دیگر مثل گذشته فعال نیست. یك عده افراد بانفوذ و تحصیلكرده 80سال پیش جمع شدند و انجمن فیلارمونیك را راه انداختند. من از بچگى به كنسرتهاى انجمن فیلارمونیك مىرفتم. تكنوازهاى خیلى خوب در كنسرتهاى آنها در تالار وحدت اجرا مىكردند، تكنوازهایى از كشورهاى دیگر. آن موقع انجمن فیلارمونیك خیلى به موسیقى خدمت كرد.
چه اجراهایى اینجا مىشد؟
اركسترهاى درجه یك در تالار وحدت اجرا مىكردند. مثلاً اركستر فیلارمونیك فیلادلفیا و اركستر سمفونیك روسیه مىآمدند اینجا اجرا مىكردند.
فقط هنرمندان از این اجراها استقبال مىكردند یا مردم عادى هم به تماشاى كنسرت مىآمدند؟
هر شب سالن پر بود. شعر و موسیقى چیزهایى است كه باید به آن عادت كنى و انس بگیرى. چیزى نیست كه بلافاصله بفهمى. باید از بچگى با آن آشنا شد. آن موقع افراد از بچگى ساز یاد مىگرفتند. در این منطقه مردم هنردوست بودند.
اینطور كه از صحبتهاى شما برمىآید خیلى از اتفاقات هنرى هم اینجا شكل گرفته است؟
همینطور است. این محله قلب هنرى ایران است.
شاید هم به همین دلیل شما ارتباط خاصى با آن دارید، جدا از خاطراتتان.
اغلب دوستانم اینجا بودند.
اهل دوست و رفیق بودید؟
به مدرسه مىرفتیم، كتككارى مىكردیم، مجانى پشت درشكه سوار مىشدیم، سنگى را به هم پاس مىدادیم و با همان سنگ به مدرسه مىرسیدیم. آن موقع اینقدر موتور و ماشین نبود كه بترسیم.
رابطه همسایهها در محله چهطور بود، بخصوص در محلهاى مثل اینجا كه فرهنگى بود؟
محیطى كه من در آن بزرگ شدم، بسیار غمانگیز بود. [آه مىكشد] یكى از خاطرات بدى كه دارم مربوط به بچگى من بود، چون در محیطى زندگى مىكردم كه همه از قتلعام یا زندانهاى استالین فرار كرده بودند. هر كدام تعدادى از اعضاى خانوادهشان كشته شده بود. یادم هست وقتى متفقین به ایران آمدند،عدهاى از ارامنه را دستگیر و به سیبرى تبعید كردند. فهرست داشتند و براساس آن به دنبال فراریان مىآمدند. دنبال پدر من هم آمده بودند. هفتتیر گذاشتند روى سر پدرم. مىخواستند او را بكشند. چون ما بچهها گریه كردیم، شلیك نكردند. بله ارامنه و فرارىهاى زندان استالین را كه علیه او قیام كرده بودند، مىگرفتند و مىكشتند یا به سیبرى تبعید مىكردند. در فضایى كه من بزرگ شدم، هر كس داستان غمگینى داشت. یادم هست كه خانمى مىگفت وقتى تركها دنبال ارامنه بودند، من 3 بچه همراهم بود و مجبور شدم یكى را میان راه بگذارم و بروم. من با این داستانها بزرگ شدم. اینكه مىپرسید در این محیط چه چیزى روى من اثر گذاشته یكىاش فرهنگى بودن اینجا بود. هم كنسرت مىرفتم، هم تئاتر. اما از لحاظ انسانی، داستانهاى این مهاجران روى من اثر مىگذاشتند.
دولت و مردم ایران خیلى به ما محبت نشان دادند. به همین خاطر وقتى اپراى «رستم و سهراب» را نوشتم و 25 سال روى آن كار كردم، یك ریال هم برنداشتم. هیچ كمكى از كسى نگرفتم و كار را هم نفروختم. هم قبل و هم بعد از انقلاب، با پولى كه بهخاطر «رستم و سهراب» به من مىدادند مىتوانستم ساختمان 4طبقه بخرم، ولى كار را به برادر و خواهرهاى ایرانى تقدیم كردم كه اینقدر به ارامنه لطف كردند، چون هزاران هزار ارمنى زندگىشان نجات پیدا كرد. تنها جاى فرار هم ایران بود، چون اگر ایران نبود، آنها را مىكشتند. اینجا به ارامنه پاسپورت مىدادند و دفاع مىكردند كه ایرانىاند، در حالى كه ایرانى نبودند. مىگویند سفارتخانه ایران در مسكو بهراحتى به ارامنه پاسپورت مىداد.
محلهاى كه شما نوجوانىتان را در آن سپرى كردهاید، محل اتفاقات مهم سیاسى بوده، از جمله خانه مصدق و كودتاى 28 مرداد.
28 مرداد را من شاهد بودم. آن موقع 16 سالم بود. از خیابان جامى به خیابان شیخ هادى رفتیم تا رسیدیم به خانه مصدق. در خیابان جامى بودیم كه سربازان یك دفعه از پشت بام خانه مصدق شروع به تیراندازى كردند. تعداد زیادى سرباز كشته شد. فراموش نمىكنم كه یكى از سربازان مىگفت برادرهاى همدیگر را نكشید. ولى یكی، دو ساعتى وضع همینطور بود. یادم هست صدایى از بالاى سرم گذشت. نمىدانم چند متر بالاتر بود. بعد هم خانهاش را غارت كردند. ما هم جوان بودیم و كنجكاو. وقتى هم مدرسه امیراتابك، نزدیك مجلس مىرفتم، دكتر فاطمی، اقبال و مصدق را مىدیدم كه به مجلس مىرفتند. آن موقع دفتر جبهه ملى روبروى مدرسه ما بود. در جریان مسائل سیاسى نبودیم، ولى شاهد رفت و آمد این افراد بودیم.
این حوالى آن موقعهم سفارتخانه زیاد بود؟
همه سفارتخانهها هستند. فقط سفارت ارمنستان اضافه شده.
شما در این سفارتخانهها رفت و آمد هم داشتید؟ در دوران كودكى علاقهاى به ورود به سفارتخانه نداشتید؟
نه، فكرش را هم نمىكردم. از سفارت روسیه مىترسیدیم اگر از كنار دیوار آن رد بشویم،ما را بگیرند و ببرند.
از شما دعوت نمىشد در این سفارتخانهها كنسرت بدهید؟
آن موقع بعضى سفارتخانهها ما را دعوت مىكردند، اما نمىرفتیم. براى اجرا در سفارتخانههاى شوروى و چك و رومانى هم باید اجازه مىگرفتیم.
جدا از تالارهاى این محله آیا موسیقى در خانهها حضور داشت؟ الان چطور؟
الان كه خیلى استقبال مىشود. وقتى مىبینم در خیابان جمهورى این همه سازفروشى هست، حتماً خریدار هم هست. الان جوانان در حوزه موسیقى خیلى فعالند. آن موقع شهر كوچك بود. به همین خاطر هم این تالار را اینقدر كوچك ساختند. «آفتابلیلیان» و «باباییان» تئاتر شهر و سنگلج را ساختند. مىخواستند تالار وحدت را هم بزرگ بسازند اما گفتند اینقدر جمعیت نداریم. اما حالا مىبینیم كوچك است و جوابگو نیست.
این فرهنگستان را به چه منظورى راهاندازى كردید؟
براى اینكه آكادمى موسیقى باشد. از آموزش عالى منتظر مجوزم تا از مهرماه كارمان را شروع كنیم. مشكلى كه ما در ایران داریم این است كه قوانین طورى تدوین شده كه با سن ما مطابقت ندارد. باید 300سال زندگى كنیم تا به هدف برسیم. باید قانونى تصویب شود كه ما 300سال عمر كنیم تا به كارهایمان برسیم.
اهالى این محله شما را مىشناسند؟
بله، بله. اگر با من در این خیابان راه بروید، همه به هم سلام و علیك مىكنیم. مغازهداران من را مىشناسند،من آنها را مىشناسم.
اگر از شما دعوت كنند چند دقیقهاى در مغازهشان بنشینید و با آنها چاى بخورید، مىپذیرید؟
بله،مىروم. زندگى همین است. زندگى را باید زندگى كرد. یعنى باید با مردم زندگى كنى. مردم یعنى آدم فقیر، بىسواد و باسواد. تجربه آن بىسواد ممكن است از آن باسواد بیشتر باشد. جمع این قشرها مىشود زندگى. البته این خصلت در این منطقه دیده مىشود. بالاى شهر اینطور نیست. آنجا اگر بخواهى یك كیلو میوه بخری، باید ماشینت را روشن كنى و بروى. اینجا پیاده خرید مىروى. زنگ مىزنى مىآورند و هر موقع هم پولش را حساب كردی، مهم نیست.
شما شهرهاى زیادى را دیدید. این نوع اخلاق و رفتار و فرهنگ در جاى دیگرى هم هست؟
قطعاً هر كس در كشور خودش همین احساس را دارد. نمىتوانیم بگوییم ما در بهترین جا زندگى مىكنیم و خداوند اینجا را براى ما ساخته. هر كس به جایى كه در آن متولد و بزرگ شده، چنین احساسى دارد. اینجا براى من از پاریس و لندن هم قشنگتر است. در امریكا استاد دانشگاه بودهام، ولى نمىتوانم آنجا زندگى كنم این آخر عمرى. آخر عمرى كه نه،قرار است 300سال عمر كنیم!
انشاءالله.
همین تعارفهایى كه ما مىكنیم براى من خیلى مهمند. مثلاً مىگوییم قابلى ندارد.
تعارفها راست نیست.
ولى ما در این فرهنگ بزرگ شدهایم. آلمانىها هم مثل ارامنه خیلى رك و راست و محكم حرف مىزنند. اما من از این فرهنگ خوشم مىآید. تعارف مىكنیم، زندگى مىكنیم. در این منطقه چیزى هست كه شاید در كشورهاى دیگر هنوز نداشته باشند. اینكه مردم زندگى مىكنند، همدیگر را مىشناسند، جاهاى دیگر زندگى ماشینى شده. نمىشود عوضش كرد، مگر آدمهاى فسیلى مثل من را اینجا جمع كنید. [مىخندد]
باید اعلام عمومى كنیم آدمهایى كه در منطقه 11 زندگى كردهاند همه برگردند و شهردارى هم بهشان 50درصد تخفیف مىدهد.[مىخندد]
كمى برگردیم عقب. در دوران كودكى شما مثل الان اینقدر تفریحات نبود، بود. تلویزیون نبود،رادیو نبود.
بهتر. تلویزیون بدبختى است. رابطه انسانى را از بین مىبرد. آن موقع كه تلویزیون نداشتیم، در خیابان بازى مىكردیم، به كوچه پسكوچهها و خانه همسایهها سر مى زدیم. براى همدیگر وقت داشتیم و معاشرت مىكردیم. الان براى معاشرت وقت نداریم.
تفریحات تابستانى شما چه بود؟
وقتى در جوى آب مىاندختند، مىپریدیم آن تو. در خیابان ولىعصر مىپریدیم در جوى آب و لذت مىبردیم.
تصور آن هم لذتبخش است؟
مىخندیدیم، بازى مىكردیم، به همدیگر سنگ پرت مىكردیم. اگر سر یكى مىشكست، پدرمان مىآمد ما را كتك مىزد. زندگى بود دیگر.
كافه شهردارى نزدیك خانه شما بود. براى تفریح آنجا مىرفتید؟
بله. من آنجا خیلى شادى كردم. جوانىمان آنجا گذشت.
خاطرتان هست اولین روزهایى را كه تئاتر شهر ساخته شد؟
آن موقع كه مىساختند من ایران نبودم. وقتى دیدم، به نظر خیلى زیبا آمد.
كى اینجا را ساختند؟
سال 51 كه «آرمىآوانسیان» در آن نمایش «باغ آلبالو» را اجرا كرد. آنجا كنسرتهاى زیادى دادم. همین كه افتتاح شد، كنسرت اجرا كردم. اركستر مجلسى تلویزیون را آنجا رهبرى مىكردم. تئاتر شهر مجموعه زیبایى است.
هنوز هم به تئاتر شهر سر مىزنید؟
بله.
آخرین كارى كه دیدید چه بود؟
محرم بود كه تئاتر مذهبى اجرا مىشد. شاید همین امروز و فردا هم بروم. امروز كسى به من گفت كار خوبى در تالار قشقایى اجرا مىشود.
كدام كارتان را بیشتر دوست دارید؟
سؤال شما مثل این است كه از یك پدر بپرسید كدام فرزندتان را بیشتر از بقیه دوست دارید. همهشان یكسان است.
كمى از تدوین اپراى «رستم و سهراب» بگویید.
جریان تدوین «رستم و سهراب» اینطور بود كه آقاى «فرید» كه آن موقع وزیر فرهنگ بود، عدهاى از موزیسینها را جمع كرد و گفت: برگردید به وطنتان. من هم كه عاشق داستان «رستم و سهراب» بودم، گفتم به این شرط برمىگردم كه بتوانم براى داستان «رستم و سهراب» موسیقى بنویسم. كار را به من سفارش دادند و من برگشتم. آنها هم سرقولشان ماندند. من رفتم زورخانهها، تعزیهها و دستههاى سینهزنى را دیدم. همه جا مشغول جمعآورى اطلاعات بودم. عدهاى از روى حسادت كه من این اثر را ننویسم، مىگفتند زبان مادرى این ارمنى است، چه مىفهمد رستم و سهراب چیست. بالاخره قرارداد را لغو كردند، ولى من گفتم با اینكه قرارداد را لغو كردند من مىنویسم. هدفم این است كه این كار را بنویسم.
البته آنهایى هم كه انتقاد مىكردند حرفشان درست بود. كار خیلى سخت بود. به من گفتند براساس نمایشنامه اپرا بنویس، ولى من گفتم روى شعر فردوسى مىنویسم. شعر فردوسى خیلى سخت بود. اولاً چون فهمیدن شعر سخت بود و بعد هم چون ریتم ثابتى داشت این كار براى من مثل وزنهبردارى بود كه توان برداشتن وزنه 50كیلوگرم را داشت، اما مىخواست وزنه 500كیلویى بلند كند. سخت بود،ولى حرف مرد یكى است. باید این كار را انجام مىدادم.
كسى هم به شما در این كار كمك كرد؟
استاد «خالقی» استاد دانشگاه تهران،خیلى به من كمك كرد. استادان و مدرسانى كه «شاهنامه» را خوب مىشناختند خط به خط شعرها را خواندند و ریتمهاى آن را براى من توضیح دادند. دختر استاد خالقى هم همینطور. 2 ـ 3 سال طول كشید تا نسخه اول كار را نوشتم. بعد رفتم وین.
مىخواستم نظر «كارلارف» را در مورد این اپرا بدانم. از كار خیلى خوشش آمد. گفتم مىخواهم یك نسخه دیگر هم از آن بنویسم. گفت: همینجا بنویس. تنها كسى كه از من حمایت كرد، كارل ارف بود كه یك سال مخارج زندگى من را تأمین كرد تا نسخه دوم «رستم و سهراب» را بنویسم. خیلى خوشش آمد. گفت كار را در آلمان اجرا كنم، اما گفتم كه كار هنوز آنچه باید نشده. هنوز غربزده بود. قدرتش را نداشتم. قبل از من كسى كار را نساخته بود كه بدانم چه راهى را باید بروم. مثل فرهاد بودم كه كوهى را مىكند. چه مىدانستم چه باید بكنم؟داشتم دیوانه مىشدم. مىدانستم كامل نیست، ولى باید تمامش مىكردم. دوباره برگشتم اینجا. زورخانه و تعزیه رفتم و 8 بار از اول تا آخر كار را نوشتم. بار هشتم كه كار را نوشتم، زمان انقلاب بود. فكر نمىكردم در طول زندگى من كار اجرا شود. نوشتهها را انداختم در كشو. 16 تا 17 سال در كشو بود. اپرا كار سنگینى است. ممكن است كارى را بنویسى و 20 ـ 30 سال منتظر بمانى تا اجرا شود. اینطور نیست كه امروز بنویسى فردا اجرا شود، چون به حمایت دولت احتیاج دارد. هزینههاى سنگینى دارد. اما خیلى خوشحالم كه دوستان كمك كردند و 10 ـ 12 سال پیش كار اجرا شد.
برخورد مردم با این كنسرت چهطور بود؟در اجرا مشكلى داشتید؟
براى من خیلى مهم بود كه برخورد مردم چه باشد. اولین بحث این بود كه تهمینه را چه كسى بخواند. اول مىگفتند 3 نفر با هم بخوانند، اما من قبول نكردم. و بالاخره با تكخوانى تهمینه موافقت كردند. براى اولین بار بود. بعد به من گفتند این كار را كوتاه كن، چون مردم عادت ندارند بیش از 20دقیقه در سالن بنشینند. یا اینكه چند بار آنتراكت بده. گفتم: نه، كار باید یكدست برود. گفتند مردم مىروند اما شب قبل از اجرا مردم تا صبح پشت در تالار نشسته بودند كه بلیت بگیرند. آقاى «شاهمرادی» ردیف اول نشسته بود كه بگوید مسئولیت كار را به عهده دارد. شروع كردم به اجرا. اركستر و گروه كر.
16 شب در تالار وحدت اجرا كردیم. شب اول آنقدر شلوغ شده بود كه مىترسیدم مردم از بالكن بیفتند. شروع كردم به رهبرى كردن. سالنآنقدر ساكت بود كه فكر مىكردم همه رفتهاند. موقع رهبرى فقط مىتوانستم ردیف اول را ببینم. چند پا مىدیدم. امیدوار مىشدم كه هنوز چند نفر هستند. كار را كمى كوتاه كرده بودم، ولى 2 ساعت طول كشید. اپرا بدون آنتراكت اجرا شد. وقتى صداى اركستر آرام آرام كم مىشد، وحشتناكترین ثانیههاى زندگى من بود. مطلقاً صدا در سالن نبود. واقعاً فكر كردم هیچكس نیست. كار را كه تمام كردم، دستهایم را پایین آوردم. دیدم صدایى در سالن نیست. 10 ثانیه یا بیشتر گذشت و ناگهان سالن منفجر شد. برگشتم و دیدم همان آدمهایى كه اول كار بودند، هنوز هم هستند جا خوردم. الان كه فیلم كار را تماشا مىكنم، مىبینم صدا وجود ندارد. آن موقع احساس كردم نسخه هشتم نسخه درستى بود،چون احساس ایرانى بودن اپراى «رستم و سهراب» را به مردم انتقال داده. تنها چیزى كه كمى آنها را ناراحت مىكرد تلفظ خوانندهها بود. عادت نداشتند. اما در تمام دنیا خوانندههاى اپراها لهجه دارند. حتى در اتریش هم اپرا با لهجههاى متفاوت خوانده مىشود. مهم موسیقىاش است، نه كلام. با این حال مردم استقبال عجیبى داشتند. خیلى جالب بود كه مهندس «الوان» همان اول به من گفت: چرا بعد از 200 سال هنوز بتهوون اجرا مىكنی؟ گفتم:آهنگهاى خوبى نوشته. گفت: نمىخواهى 200 سال دیگر كارهاى شما اجرا بشود؟ گفتم: چرا. گفت: پس حالا باید بنشینى داستانهاى دیگر «شاهنامه« را بنویسى. گفتم: من این قدر عمر ندارم كه روى هر كدام 20 سال كار كنم. گفت:حتماً باید بنویسى. آن موقع رئیس شهر كتاب بود. كار رستم و اسفندیار را سفارش داد. به موازات آن به داستان سیاوش هم كه علاقه زیادى به آن داشتم، پرداختم. «رستم و اسفندیار» تازگى دارد. متأسفانه 5 ـ 6 سال است كه كار تمام شده و هنوز اجرا نشده. نمىدانم كى اجرا مىشود. شاید هم 10 یا 20 سال دیگر. این كار براساس سنت تعزیه است. این كارها اركستر بزرگ و كر بزرگ مىخواهد. پرخرجترین هنر اپراست. درآمد هم ندارد. در تمام دنیا از طرف مردم یا دولت حمایت مىشود. یك درصد هزینهها هم درآمد ندارد.